Spiga

لیاقت مملکت سازی که نداریم، پس توالتی بسازیم

یک مدت ننوشتیم برای اینکه نمیتوانستیم بنویسیم. به لطف یزدان برای گذراندن یک مقطع از تحصیلات دانشگاهی رهسپار دیار ظاهراٌ سرسبز مازندران شدیم. شکر همان یزدان، جنگل هایش اگر پای مردمان را به خود دیده، دریای نیلگونش اثری از مردم را در خود ندارد، و اگر هم داشته باشد، لابد صیادی باشد که برای گرفتن چهار تا ماهی دست به تور و پارو زده؛ گرچه دریا همان دریاست و به نابخردان زیاد مجال آمد و رفت نمیدهد. پس دریا نیلگونِ نیلگون است، اگرچه به جای اینکه مردمان ساحل نشینی که از دریا روزی میگیرند از کردگار خودشان شرمنده باشند، گاهی دریا از بیشرمی آنان خوی شرم میگیرد و پشت پرده ای از مه گاه و بیگاه پنهان میشود. انگار هاله ای از پرده شرمش را به جنگل روبرویی هدیه میدهد تا او هم به جای خزریان، شرمی به جا آورد. و خلاصه دریا و جنگل خوب میدانند چگونه با آب و روغن قاطی کردن و سه چهار تا باد و طوفان بارانی، سر خودشان را گرم کنند و از دیدن ژیلا های نشته در ویلا، خودی به کوچه علی چپ بزنند.
البته به قول امین آقا(اون نارفیقی که با هم یک دانشگاه رو قبول شدیم و دقیقه 93 جا خالی کرد): همه جا خوب و بد داره. بنابر این گفته، باید بگوییم هر خانه ای ویلا نیست و هر خانمی ژیلا نیست، اما نمیدانم این اطراف چرا یک جور های کَمیت همه میلنگد.
غیبت چند هفته ای مان(به هفته رسید؟) باعث شد که از قافله فیض بردن از حماسه 22 بهمن ماه عقب بمانیم. بنده هم برای اینکه عبادتم را قضا کنم، تصمیم دارم در این نوشته چند تایی بپرانیم و برویم سر خواندن دروس دانشگاه مادر مرده.

در شهری که نگارنده حقیر در آن زندگی سر میکنیم وظیفه بر قراری نظم تا ساعت هشت شب بر عهده کله قندی هاست(پلیس)، بعد از آن حاکم میشود "یاسر خان". ژنرالی که لابد دلیل غیبت چند روزه اش مشغله زیاد در صف سربازان امام زمان و چماق فروکنی در خیابان های تهران بوده. نمیدانم تیر اندازی اش هم مثل قمه زنی هاش زبانزد است یا نه؛ اما به لطفالله ارتش مستحکمی را برای کسب در آمد شبانگاهی از مسافرین ترتیب داده.
چند قدم بالاتر خانه ای قرار دارد که از ظواهرش چندان بر نمی آید که امروزه هم کاخ باشد اما گویا زمانی کاخی بوده برای خودش، آن زمان که انقلاب اسلامی به ثمر ننشسته بود و مردم خوشبخت نبودند و آب و برق و گوشت هنوز مجانی نشده بود؛ آن زمان که زمین مال خدا نبود؛ آن زمان که هنوز برای دریافت پول ماهیانه نفت از دولت، دم خانه هایمان صندوق دریافت نگذاشته بودیم(اگه عمرت اونقدر ها قد نمیده از بابا ننت بپرس جریانش رو بهت میگن، الان حال ندارم که توضیح بدم)، اون موقع که ایران کافر بود، شاهی در آن کاخ برای گذراندن دمی از روزگار، شب هایی را روز میکرد. در آن زمان "یاسر" که سهل است، میگویند نیمچه ای از یاسر هم اگر قد علم میکرد به فلان جایش وزنه آویزان میکردند تا دیگر جرات گردن کشی نکند.
اکنون که شاه رفته، هم کاخش بی صاحب مانده، هم مملکتش. این میتواند مشتی باشد از خروار طالع سرزمین شاه ایرانی.

بگذریم!

هم اکنون که شکر یزدان همه چیز اینرو به آن رو شده، همه میدانند که در سال 57، شکری بیش نخوردیم. اما باید چکار میکردیم که مملکت دست یاسر ها نیفتد؟. همین طور روشنفکر است که از آسمان میبارد و نسخه بعد از مرگ میپیچند. یکی میگوید باید مشروطه را تجدید میکردیم، دیگری میگوید احزاب باید هشیاری به خرج میدادند تا انقلابشان به تاراج نرود، یکی هم که کلا از صحنه روزگار شوت شده و میفرماد انقلاب اسلامی هنوز کامل نشده(میر حسین جان)...
خلاصه اینکه این همه نسخه پیچیده شد، بیا و دمی جلوی این "خواجه طلایه دار طوسی بنشین" تا برایت نسخه بعد از مرگی بپیچم. ببین خوب میشوی یا نه.

بنده به عنوان یک کارشناس سیاسی(اگر جلو آفتاب نباشم)، میگویم مردم ایران بجای کاری که در سال 57 کردند باید یک دور به طور دسته جمعی دست به آب میرفتند تا هرچه چاه نامفهوم در این مملکت بود پر میشد و دیگر چاهی در سرزمینمان یافت نمیشد. باور بفرمایید اشکال از تنبان بعضی ها نیست، هرچه ما میکشیم از این چاه ها در می آید.

اما هم حالا که وقت دست به آب رفتن تمام شد و به جای ملت، دولت ها بودند که در طی سی سال متداول دست به آب رفته اند، حالا که خلیج فارس توالت شده و دریای خزر فاضل آب حاصل از گند کاری هایشان شده و با بخشیدن بخش اعظم آن به کهنه ياندارم شمالی، تکمان چایی دیگری خلق کردیم. لازم است از نو شروع کنیم...

اما

نام سلطنت که به گوشمان میخورد رم میکنیم، از روز ازل نه مردممان، نه روشنفکرانمان فرق سلطنت را ندانستند(بلا نصبت زنده یاد شاهپور بختیار و برو بچه های جبهه ملی)، هرچه به گوشمان بخوانند تاریخ ممالک متمدنی همچون ایران و انگلستان و ایتالیا و اسپانیا و ده ها کشور دیگر به سلطنت وصله است و جدا کردنش حکم مرگ تمدنشان اشت، تو کتمان نمیرود. ماهم قلممان را کاهگل میگیریم و خدایی ناکرده اسم سلطنت را نمی آوریم و فاتحه اش را میخوانیم. چون عقل و سوادش رر نداریم... چون لیاقت آنرا نداریم...
با این اوصاف یگانه عملی که ما ملت در مانده و سرخورده از خویش بر می آید این است که از نو توالتی بسازیم( سخنان و اهداف گهر بار رهبر جنبشمان، موسوی).

توالتی خواهم ساخت، آفاتابه اش آبی
توالتی خواهم ساخت کاسه اش سرخ آبی
دم به دم میفشانم برآن بوی شبنم بوی یاس
توالتی خواهم ساخت...

1 «««ارسال دیدگاه:

  سینیور زامبی

۱۴:۵۹

فونت مطلب خوب نبود و متاسفانه فقط توانستم شعر توالت را بخوانم