هرچی میام توی این مخ لاکار خود فرو کنم که بابا نیکوکار باش تا کامروا باشی. باز تو کتم نمیرود. آخرین باری که قبل از نیکوکاری آخرم قصد نیکو کاری کردم، تقدیم یک لقمه ساندویچ به آقا اشکان (لعنت الله علیه) بود. ایشان هرگز دلش راضی به این نمیشد که پول پدر بزرگوارشان را به حساب خراج زنگ تفریح مدرسه بگذارد. لاکردار هم عینکی بود و هم پشت میز اول کلاس می نشستد، هم معدلش نوزده بود(در عنفوان سال آخر دبیرستان«عمق فاجعه را دریاب») لا مذهب فوتبالش هم خوب بود. یادش گرامی، گمانم دیدارمان به روز قیامت افتد و یقینمندم که در آن روز با همان جفت کفش کتانی چینی خواهمش دید و هنوز وجدانش قبول نکرده یک جفت کفش برای خودش دست و پا کند. میدانم در حالی خواهمش دید که یک توپ پلاستیکی زیر بغلش گرفته و به ملک الموت گیر داده که بیا با من فوتبال بازی کن«تو جبرئیل با هم، من و اون آقا که دم در بهشت نگاهبانی میدهد هم با هم». را به راه هم اون دو تا نعلبکی جلو چشمش رو به سمت پیشانی هول میدهد و اسم بچه هایی را حفظ میکند تا لاپورت فرار از مدرسه شان را به روح دبیر گرانقدر، قنبر جان(ل) بدهد و خلاصه اینکه وظایف آنتنی خود را در دیار باقی هم به عمل آورد.
میبینی ترا به خدا؟ بازمن آمدم دو کلام سخن برانم، آقا اشکان عین هو بز اخوش یکی زد پس گردنم و فرار کرد. داشتم در مورد نیکو کاری شکر میل می نمودم، این وسط اشکان خان پیدایش شد... بگذزیم..فرار کرد...
عرضم به حضور انورتان که گاهی نیکوکاری، اگرچه کوچک باشد اما عوارضش تا مدت ها بیخ ریش انسان گیر میکند و رهایی از آنان کار حضرات فیل و نوح و قارون میباشد و بس. همین چند شب پیش دخترکی گیر سه پیچ به عمل آورده بود که اگر میشود برای لحظاتی چند، پشت کامپیوتر بی زبان نگارنده حقیر، چمبره زند و ایمیل چک کند. جالب آنکه خانم بلد نبود حتی ایمیل بسندد. لاجرم ما هم قبول فرمودیم که ایشان فضای اتاق را با بوی ادوکلن مشهدی معطر کنند و برای لحظاتی چند موس کامپیوترمان را قل بدهند. از قضا میخواستند چند تایی عکس(نقشه اتوکد) از اینترنت دانلود کنند. باز هم از قضا چند وقت پیش(بر وزن چند لحظه پیش)، بنده چندتایی از آن عکس های بی تربیتی(عملاً18-) دانلود کرده بودم. اهل فن هم به نیکی میدانند که برای تعیین مسیر ذخیره فایل، باید پنجره "براوز" باز شود. تصور بفرمایید سرکار خانم مزبور هم به هنگام دانلود فایل مسیری را در پنجرا براوز دیده که همان عکس های بد بد در آن ذخیریده شده اند. به حمدالله حالت نمایش فایل هم در وضعیت تامبنایل مشاهده فرموده که فایل های گرافیکی را همچو عین هو عکسی که در آن بار گذاری شده نمایش میگذارد. هرچند بی موقع است اما هر وقت کامنت گذاشتید اولش دو تا نقطه بگذارید.
سرتان را نترکانم!... همه چیز به شکل فجیعی لو رفت و نزد خود بگفتم:"آمدم ثواب کنم شیشلیک به عمل آوردم... دیدی بد بخت شدم. دیدی آبرو برام نموند؟" در همین خیال بودیم که دیدیم«نه بابا» خانم به همراه نازک کردن همیشگی صدا، بهنگام مصاحبت با بنده، لبخندی را هم بدان آراسته کردند و کلا خیلی مهربون تر شدند. چند روز بعد هم دوباره زنگ زد و کسب اجازه حضور نمود که بیاید خانه مان.
...اما بنده نپذیرفتم ...
عملاً جا خالی دادم. ناگاه یوزارسیف و ذلیخای سریالم آمد به یاد و به طبعیت از حجب و حیای آن جوانمرد، بنده هم گفتم «نه».میدانم الان که این جمله را خواندید بوی گند شهادتم همه جا را گرفت. خودم میدانم هروقت دروغ میگویم، صورت مبارکم همچو خوک میشود. حکایت شنیدم آن جوانمرد هم خودش راضی بود؛ کارگردان نمیذاشت. راستش بنده هم برای اینکه سیستمم ویروسی نشود جواب سر بالا دادم. آخر فلش ایشان ویروس اوتوران داشت و به خاطر اینکه کامپیوترم بیش از این آلوده نشود و اوضاع ویندوزم بد تر نشود، پیشنهاد سخاوتمندانه ایشان را نپذیرفتم... بله؟..جان؟ باز هم همچو خوک.
شدم؟.. راستش اندکی تصمیم گرفتم که گور پدر کامپیوتر. لیکن قدری نگذشت که این فکر به خودم خطور کرد، یعنی به مغزم. با خود گفتم حالاکه "فلش مموری" ایشان اینچنین ویروس دارد، مبادا خودش هم ویروسی باشد و آخر عمری زمین گیر بیماری مان کند. آمدیم و خودش هم اتوران داشت! و به بنده هم مسری میگردید. نوبت آنم میشد که این دم دمای آخری با دیدن هر دختری به گونه اتوران به کار بیفتم و آخر الامر کارم به نیگارینا بکشد....جان؟...نیگارینا چیست؟. حرف حساب این پست را بخوانید، میفهمید.
*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ
حرف حساب: تمامی محققین و مورخین بر این سخن باور دارند که حد اقل تا قبل از حمله اعراب به ایران، زن روسپی در ایران وجود نداشت. برای اینکه حرفم لاف به حساب نیاید نام کسانی را که این حکایات را گفته و نوشته اند می آورم که خودتان بروید و تحقیق کنید و اگر دورغ بود، بیایید همینجا و بگید«تف به روت طلایه دار».کسانی که گفته بودند در ایران زن روسپی وجود ندارد این اشخاص بودند:{هرودوت-کتزیاس-فیثاغورث-آریان-گزنوف..} و چند تن دیگر که هم اکنون نامشان به خاطرم نمی آید. خلاصه اینکه به دلیل فقر روسپی اردشیر کیامنش(فرزند خشایارشا) که بر خلاف نیاکانش کمی منحرف بود، تصمیم گرفت برای شهوترانی های خود خانه هایی را در چند نقطه ایران تدارک ببیند و در آن زیبارویانی را از سراسر جهان گرد آورند تا به هنگام عزیمت اردشیر و همراهان، از آنان پذیرایی کنند. چنین بود که اولین خانه تیمی ایران تشکیل شد و به آن ها میگفتند:"نیگارینا"..یا "نیکارا". جالب اینکه در این عصر عده ای از والدین این نام را بر فرزندان خود مینهند. البته در دوره ساسانیان به نمایشگاه نقاشی هم میگفتند نیگارا.

4 «««ارسال دیدگاه:
۶:۴۷
اولش خواستم بگم که اصلاً بیا و خوبی نکن. ولی دیدم که خوبی کردن، همچین بی جواب هم نمی مونه!
خب ماری باری داشتی تعارف نکنی؛ یه سری هم اگه دوست داشتی بزن (به وزن تعارف نکنی!)
عزت زیاد.
۸:۴۴
اولی را می سپاریم به همان دنیا!
درباره دومی به نظرم که خیلی شانس آوردی چون اگه دختره برعکس این بود که به قول خودت واویلا!!!
حرف حساب:
از اونجایی که اسم هرودوت تو این روایت آمد و با توجه به این که ایشون مخالف سرسخت ایران و ایرانی بوده پس میشه به حقیقت موضوع پی برد.
راستی پاسخ پیامهات رو هم بیا ببین رفیق:)
۸:۳۱
پاسخ طلایه دار به:
هیزم شکن: چشم. میام
دن کیشون: کجاش شانس آوردم؟..ایکاش برعکس اینی بود که گفتم
۱۱:۲۶
نکتهی مبهم اینه که شما و اون دختره شب تو چه مکانی با هم بودین که ازت خواست بیاد پای کامپیوترت ؟ :))
ارسال يک نظر