Spiga

به سلامتی خانم ها

یک سال نمیشه که در این وبلاگ مینویسم اما یک سالی هست که وب مینویسم. یک سال وب نویسی به من کمک کرد و خواهد کرد(تا ابد وب نویس خواهم ماند). یکی از کمک هاش برای منِ مغرور دشمن شاد، این بوده که مثل یک چارت زمانی، رشد عقلی ام رو به من نشان داد. اینکه خود مغرورم با نوشته ها و کامنت ها و جواب کامنت هایی که داشتم؛ بفهمم که هنوز خیلی راه برای آدم شدن دارم. هنوز خیلی مونده که بزرگ بشم. و نیمه ی پر لیوان اینه که متوجه شدم، در کنار کم حوصلگی و رفتار های بچگانم، دارم با سرعت نور عقل میگیرم.تازگی ها(حدود یک ماهی) رو لپ هایی که تا پارسال میکشیدنش، چند تایی ریش سبز شده.



غرضم از این مقدمه چینی نوشتن یک شرمنده نامه است به تمام خانم های دنیا که از بیخردی، در طول نوشته هام(خصوصا تا چهار ماه پیش) کلی توهین های ناروا و وصله پینه هایی بهشون چسبوندم که اگر به تریژ آقایون نچسبه، به خانوم ها نمیچسبه.


هم اکنون که این نوشته رو مینویسم ساعاتی از بامداد هم گذشته و دلیل این نوشتن بیگاه، تفکر عمیقی بود بر تاریخ بشریت. بر عصر مادر سالاری، بر عصری که تنها و تنها فرق ایربان ها(شاهان زن ایران) با سایر ملت چوب دستی اون ها بود. به اینکه اولین پادشاهان عالم زن بودند و در طی آن زمان، بشریت با واژه ی ارتش و جنگ و اقتصاد بیگانه بود. چون عالم روی دست زنان میگشت. به این فکر میکردم که فلسفه و روایات موثق ما قبل تاریخی نشان میدهد که بلا فاصله بعد از رسیدن اولین مرد به پادشاهی واژه و مفهوم دربار و کاخ و از همه مهم تر و بد تر، نظام پیش اومد.


در عصر مادر سالاری بشر با اختراع و اکتشاف و هنر آشنا شد. و بلافاصله بعد از اینکه ما مرد ها طعم قدرت رو چشیدیم، به جای اختراع هنر، نیاکان مردمان بزرگترین خلاقیتشان این بود که اگر مفرغ و مص را تیز کنند، میشود آن را در بدن دیگران فرو کرد و جانشان را گرفت.


اشتباه اشتباه است اما مرد ها را قسم به ریششان...به اربده و نعره هایشان.. لحظه ای فکر کنند که داریم به چه جنس لطیف و کمال فطرتی تهمت میزنیم و روز به روز به قوانین مذهبی و اجتماعی و فرهنگی مان، برای آنان که هنر را به ما آموختند، برای آنان که موسیقی را فهماندند، برای آنان که در اوج ناتوانی نوزادی مان، با شیره جان خود سیرآبمان کردند، چه محدودیت هایی قایل میشویم. به خود جرات میدهیم که در آیین و مذهب هایمان بیاید که مرد صاحب زن است.


البته که انسان انسان است و مرد و زن ندارد اما... داشتم به این فکر میکردم که زمانی در دوران بشریت و در سرزمینی که نامش را ایران نهاده بودند. زمانی که استان های مرکزی ایران(اصفهان و اراک و قسمتی از فارس و کرمان) در یاچه بود. آن زمان که بشر فکر میکرد مرد ها تنها دارای زور بازو هستند و آنان را فاقد عقل کامل دانستند. آن زمان که بر پایه ی همین فلسفه، پادشاهان زن بودند و وارثان آنان دختران و عروسشان. کوچکترین ظلمی در حق مردان نشد. ایربان ها تا آخرین زنی که ایربانی میکرد در کلبه زندگی میکردند. مرد بود که کاخ را به وجود آورد. اصالت را، ارزش نژاد را جنگ را کشتن را، عصبانیت را. چرا دور برویم؟... فرض بر این باشد که در این عصر از تمدن، به شما خبر میرسد که سر کوچه دعوا شده. چند درصد احتمال میدهید که اطراف دعوا زن باشند. مطمئنان صفر در صد هم این احتمال نمیرود. تا همین امروز مرد را به خاطر ناموس مداری تمجید میکردم و حالا که اندیشه میکنم، میبینم که بوالهوسی مرد هاست که مرز های ناموسی را به وجود آورد. نیک اگر بنگریم، ناموس نشان از زوال ما مردان است.
کاری به روایات مردانه ی اهل فضل مذهب نداریم. اما بدانیم که یک زن بود که خدا را کشف کرد(رودآب(آخرین ایربان)).
در پایان هم نپندارید با این سخنان جسارت موعزه داشتم. دارم به گوش خود سیلی میزنم تا بدانم زن چه است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


حرف حساب: در زمانی که بشر خورشید و ماه را می پرستید. آخرین ایربان به نام رودآب(رودآبه)، به ذهنش خطور کرد که قدرت و نیرویی برتر وجود دارد که خورشید و ماه را در کنارهم قرار داده. فکر میکرد او انسان نیست. اما مرد است و بر همین اساس نام او را مردا(مرد توانا) نهاد. بعد ها این اس به مزدا تغییر کرد. و به دستور روداب از آن تاریخ به بعد، مرد ها باید پادشاه میشدند. چون مزدا مرد بود.

1 «««ارسال دیدگاه:

  آزاده

۲۳:۳۹

فک کنم بد جور دچار عذاب وجدان شدی!!
خوش به حال ِ خودم که نوشته های قبلیت رو نخوندم!