Spiga

مراسم افتتاحیه حرف حساب.

چندی روزی را در بستر بیماری بودیم و هستیم، لاجرم به جای جنگولک بازی سرمان به اعمالی گرم بود که در این بحبوحه ی تب و گرمایش بازار دماغ مبارکمان، موجب بر اضافه گشتن حرارت بدن و متعاقباً پر گشتن انبار دماغ مبارک(بیشتر به کتاب مینماید) از مواد لذیذ و فاضله، نگردد. حالا کاری با افاده ی اهالی فیس و تشخص نداریم. خودمانیم! تابحال بدین فکر نمودید که مایحتوی الدماغ، چقدر هم لذیذ است؟!. و در این جا لازم الملزوم میدانم رفقای چندش المزاج را از این نکته مطلع سازم که به جای اخ و تف کردن، به هنگام خواندن این جملات لحظه ای به شوری زاید الوصف آب بینی تان(ترجیحا نیمه جامدش را عارضم) فکر کرده اید؟!. میدانم از اصل موضوع دارم خیلی دور میروم اما، حال که سخن از خوش طعمی طعام است و لذت مشام، خاطره ای را خدمتتان تعریف کنم که هم بسی تامل بر انگیز است، و هم به لطف در گاه حق، باعث شود که اینطور نپندارید که بنده در مواقع بیکاری، کاری به جز در آوردن جامدات نیمه مایع از بینی و خوردن، همچو سیبزمینی ندارم. بنده هم همچون سایر آب بینی خور های گرامی، این عمل مکرم را نا خواسته شروع کردم. هنگامی که در دوران ابتدایی، معلم گرانقدرمان سر را روی ورقه دیکته گذاشته و تا میخواهد سر را بالا بیاورد، قطره شبنمی همچو اشک چشم بغض آلود عشاق از سوراخ مبارک بینی سرازیر گشت. در آن عصر که همچو امروز غاری در کار نبود! سوراخی بود همچو سایر سوراخ ها..البته نه مثل هر سوراخی...بگذریم... بنده هم از فرت عزت نفس خدادادی و تحمل ناپذیری ضایع شدن، در کمتر از میلی ثانیه، آن قطره شبنم را نوش جان کردم و غیر از ردی در مسیر طی شده، اثری از آن نماند(که اون هم قابل بخشایش بود). حقیقتا خود نیز انتظار طعم بدی را داشتم اما اینگونه نبود که هیچ..یاد بادام تلخ خوابانده در نمک افادم(از اون سفید هاش). در همان لحظه چاقاله بادمم آمد به یاد. از قضای روزگار در همان موقع معلم گران قدرمان گفت:املای خوبی نیست طلایه دار...بنده هم که از چشمسار شعر جرعه ای نوشیده بودم بگفتم:

می خود مینوشم و فارغ از آن میکده ام


لعنتا هرچه تو نمره دادی و من ز کلاست برده ام.


یادم آمد که چه خوش است سخنی را همچو آب بینی در جمع برادران لشکر امام زمان گفتن و نوشیدن آن هنگام سر بلند کردن سران شورای امنیت. البته بنده چون سبیل ندارم نوشیدنش راحت تر است و نباید از مشقت اهل سبیل در هنگام این عمل به راحتی گذشت. علاوه بر اینکه با استعفای پی در پی عمالشان، از دماغشان شر شر شبنم میریزد و فش و فش مینوشند. اخیرا هم چند قطره شبنم به شکل گلوله از بینی آقایان خارج گشت و به طرف جناب آقای کروبی شلیک شد.
باور بفرمایید در باورمان نمیگنجید که محمود در قزوین بدان حد محبوب باشد. آخه زیاد هم تر و تمیز نیست. هرچه اندیشه میکنم، دلیل عشق و علاقه این مدینه فاضله را، نسبت به عمو مموت، نمی فهمم.
بگذریم.

در این مدت بیماری، کاری به جز کتاب خواندن و اندیشه نداشتیم و حاصل این شد که چه نکات ارزشمندی را در سنوات کتاب خوانی ام یاد گرفته ام و جان شما چقدر از این کتب تاریخی که در طول این چند سال از زیر نظر گذرانده ام نکته های شگفت انگیز یاد گرفته ام که هرگز در مقاله ای و نوشته ای نگنجند. و لعنت بر آن کس باد که چیزی بداند و آن را به گورش ببرد. صد البت که من نه اولین و نه آخرین کسی هستم که اینان را میداند. اما شک ندارم دانستنشان برایتان هم مفیت است و هم مفرح!. و این نوشته را بر آن داریم که همچو افتتاحیه ای باشد برای پا ورقی های آینده مان که با عنوان حرف حساب، تحت نوشته های نا مبارکمان می آید. آن خاطرات و سخن چرانی های مقدمه را هم بگذارید به حساب سخنرانی قبل از افتتاحیه. انصافاً مروت به خرج دهید و قضاوت کنید که اگر رئیس جمهور محترم را برای سخنرانی دعوت کرده بودم بیشتر احوالاتتان ملتهب و متهوع میشد، یا با سخنرانی بنده. پس به سخنانم راضی و خشنود باشید.


مینویسیم، با نام و یاد مزدا و اهورا، اولین حرف حسابمان را....


حرف حساب: در کشورباستانی بابل، رسم بر این بود که دختران، تا روزی که ازدواج میکنند، بدن خود را در معبد مردوک(پادشاه بابل) به مردان دیگر اجاره بدهند(همون) تا برای تهیه ی جهیز پول گرد آوری کنند.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



پ ن: لعنت بر آن کس که از این به بعد بیاد و فقط حرف حساب ر بخونه و فقط در مورد اون نظر بدهد. الهی که روز خاستگاری باد شکمش از کنترلش خارج شود و پدر زن آینده را از آن نوای دلنشین مستفیض کند. و اگر دختر است، الهی وقتی که چایی میگردونه، سینی چایی را بریزد روی عضو مبارک شاداماد... الباقی نفرین ها را نمیشود اینجا گفت.

7 «««ارسال دیدگاه:

  عرعری

۲۲:۰۴

ما که خواستگاریمان را رفته ایم و بادی هم در ندادیم! پس آسوده ایم بر هر آنچه دوست داریم نظر دهیم!!!
از آن بابلی ها، هنوز هم هست؟!

  هیزم شکن

۶:۴۷

چه نفرین شومی!
خونواده ی معشوقه ی ما خیلی باکلاسن، پس من ترجیح دادم که یه عمر وقت بذارم و نوشته ی شما رو بخونم. ولی نظر خاصی در موردش ندارم! برای اینکه هم باور کنی که خوندمش، میگم که مُف اینا چقد سفته که لایه ی بیرونی شیشه ی ضد گلوله رو هم میزنه نابود میکنه! بخدا خوندم اونم کامل! ولی حالا خداییش از اون بابلی ها هنوز هم هست؟!!!

  takderahkt

۱۴:۲۱

نظرتو راجب خودکشی (در گیلاس خانومی)خوندم بودن تو که فقط18سالته و اون جملاتو گفتی مایه دلخوشی و امید به زندگیه

  takderakht

۱۴:۲۶

شما که طرفدار جنبش سبز و زادی هستس این کارا چیه نظر شما پساز تایید نمایش داده خواهد شد پس ازادی بیان چی میشه بعدشم ارسال کامنت تو وبت هزار تا چموخم داره اسونترش کن انرزیم با کیبورد حدر میره در ثانی ما تنبلیم

  مانا

۲۱:۲۴

سلام
به نظر من تو بايد مواظب ( به فتح ميم بخوانيد) خودت باشي با اين مطالبي که مي نويسي ممکنه سر از ... در بياري و دمار از روزگارت دربياد اينو دوستانه بهت بگم
واي خداااا نميشد اينقدر چندش آور نباشه
در ضمن ها ها ها نفرينت به من اثر نداره چون از من گذشته بيد
راستي تو دخملي يا پسل ؟
وبلاگت خوببببببببب بيد

  آرمیتا

۴:۳۹

سلاممم
اول اینکه حرف حسابت باحال بود
به اطلاعات عمومیمون افزود
شکر که بابلی نیستیم :)))
در مورد اون موضوع چندشناک بالا که با به به و چه چه حرف زدی با نون میخوردی سیر شی :)))))))))))))

  طلایه دار

۴:۵۶

در جواب دوستان:
****
عرعری: باور کن ته دیگش را عمر خورد.
هیزم شکن:دیگری بابلی نداریم.
****
تک درخت: دوست خوبم کامنت ها تایید میشن چون نمی خوام کامنت های بی ربط به موضوع رو در اینجا داشته باشیم. ضمن اینکه دوستان بتونن برام نظر خصوصی بدن. به گمانم شما سه نظر دادید اما یکیش اشتباها حذف شد. ممنون میشم اگه دوباره بگی. و اصلا چرا اینقدر عصبانیی؟
****
مانا: من مردم مرد......(آیکن کله گاو)
****
آرمیتا: ممنونم از لطفت